نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سوم مهر 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

اولش فکر کردیم نیاز به دکتر دارد. او مرتب نشانی می‌داد. نشانی‌های مجتبی بود. اما چرا دکتر می‌نامیدش برای ما جای سئوال داشت.

چند بار به دیدنش آمده بودیم با مجتبی. تحت پوشش کمیته و بهزیستی بود. زندگی ساده و بی‌ریایش بار آخر مهمانمان کرد. شب را در منزلش خوابیدیم. غذایش نانهای خشکی بود که برای خوردن باید آن را در استکان چایش خیس می‌کرد. با این کارش دل همه‌مان به درد آمده بود اما بیشتر از سهمیه‌اش نمی‌توانستیم کمکی به او کنیم. منطقه‌ی محروم بود و امثال او زیاد.

سؤالش را دوباره تکرار کرد و من را از حال و هوای خود بیرون آورد.

ـ پس آقای دکتر؟

نخواستم اشک شوقش را نیامده به اشک سوز مبدل کنم اما ول کن نبود. مِن مِن کنان و با مقدمه‌چینی جریان را گفتم. قطره‌های اشک محاسن سفیدش را شستشو می‌داد. زیر لب می‌گفت: « افسوس که خوبان همه رفتن!».

بعداً متوجه شدیم از آن شب به بعد، مجتبی به او سر می‌زد. مایحتاجش را برایش تهیه می‌کرد و ترزیقایش را انجام می‌داد. اسم دکتر هم از آنجا روی مجتبی مانده بود.(دوست شهید)

دانشجوی مسلمان...

یک دانشجوی مسلمان که آینده انقلاب به دست اوست باید هم متعهد باشد و هم متخصص.

برادرانم به خدا قسم اگر در پایان تحصیلات تان به یاری روستائیان محروم نروید و به آنها کمک نکنید روز قیامت در پیشگاه خداوند بزرگ رو سیاه هستید.چون همگی متخصص هستید و دولت هم به شما نیازمند است اما تقوا را پیشه کارهای خود کنید و تشکیل دادن جلسات مذهبی و دعا که اساس و رکن خود سازی است می توانید ایمان خود را قوی کنید تا با کیفیت بهتر به نظام جمهوری اسلامی خدمت کنید.

پدر و مادر عزیز، شما دو چشم من هستید ولی امام قلب من است بدون چشم می‌توان زنده ماند ولی بدون قلب نمی توان زنده ماند و انسانهایی که پیرو ولایت و رهبر نیستند ظاهرا" زنده هستند و من هم میخواهم قلب امام را از خود راضی کنم با لبیک گفتنم.(وصیتنامه)

شهادت

هر کس برای خود آرزویی دارد و من هم سه آرزو داشتم:

يكي از آرزوهایم این بود که امام امت را زیارت کنم که سعادت پیدا نکردم.

دوم به کربلا بروم و قبرشش گوشه اباعبدالله الحسین علیه‌السلام را زیارت کنم که این آرزو هم به دلم ماند.

سوم شهادت بود که به فیض شهادت رسیدم و همین امید به شهادت بود که قلبم را تسکین می‌داد..(وصیتنامه)

مناجات

خدايا! اگر مرا نپذيري و گناهان مرا نبخشي پيش چه كسي بروم و از چه كسي كمك بگيرم.

خدايا! اگر مرا نپذيري و بسوي خود نخواهي آنقدر در مقابلت مي ايستم تا استخوان هاي بدنم خرد شود، 

خدایا! اگر مرا نبخشی آن قدر گریه می‌کنم تا کور شوم، آن قدر سجده می‌کنم تا استخوانها و عضلات بدنم از هم جدا شود!

خدایا! به حقانیتت قسم می‌خورم اگر نبخشی گناهانم را، نمی‌توانم فردای قیامت سرم را در مقابل شهیدان بلند کنم!



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان

صــد بـــار بــمــیـرم کہ تــــــو بــیـمـار نباشے

بـر درد و مـریـضے، تــــ❤ـــــو گــرفـتـار نباشے

اے رهـــبـــر فرزانــہ مـــن کـاش بـســوزم

امـا تـــــ❤ـــــو کـمے خــسـتـہ و تـــب دار نباشے

عیادت مجازی از حضرت آقا...



نوشته شده در تاریخ شنبه هشتم شهریور 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

سفر به سرزمین مجاهدت های خاموش، مناطق عملیاتی شمال غرب استان کردستان

دعوت شدیم به سرزمین نور ...سرزمینی به وسعت آسمان...

قرارمان با شهدا در یادمان های شهدای گمنام باشگاه افسران سنندج،یادمان دالانی(عملیات والفجر 10)، باشماق(والفجر 4و9)،شهدای گمنام دریاچه ی زریوار و شهدای غریب سیرانبند بود.

شهدای غریب سیرانبند،10 شهید گمنامی که در 17 ر مضان 1361 پس از 9 ماه اسارت غریبانه به دست منافقین آسمانی شدند.

در یادمان سیرانبند خادم منطقه از نحوه ی شهادتشان برایمان گفت:

"10نفر از رزمندگان توسط کومله و دمکرات اسیر شدند و در زندان سنندج 9 ماه شکنجه می شدند و آنها را پیاده با پای برهنه از کوه های پر از خار و تیغ به روستای سیرانبند میاورند نقطه ی صفر نوار مرزی،قصد داشتند آنها را از مرز روستا عبور دهند و تحویل صدامیان بدهند.

ماموستا سیرانبند میاد و به رییس شان میگه: تو رو به خاطر ماه رمضان،به خاطر رسول الله اینها را آزاد کن. ماموستا هر چه اصرار کرد قبول نکردند وقتی برمیگشت سر یکی از رزمنده ها رو بلند کرد و گفت: کاکا یه کم آب بخور!

فکر میکنم از بچه های تهران بود گفت:به خدا من روزه ام. شما هم اصرار نکن به خاطر اینکه امروز روز آخری که ما زنده می مانیم و تصمیم داریم مثل اربابمان حسین(ع) با لب تشنه شهید شویم.

به اسرا در همین روستا تیر خلاصی می زنند و شهید می شوند.چند روز بدنشان روی زمین می ماند مردم میایند و میگن به خاطر خدا دفنشون کنید،شهدا رو دفن میکنند اسمشون مشخص بود ولی معلوم نیست که هر قبر متعلق به کدام شهید است.

چند روز دیگه یادوارشون برگزار میکنند مادران شهدا میایند اینجا از قبر اول به سینه میزنند و می گویند:

پسرم کجایی؟"

 اما زندگی همچنان جاریست

                           و شهریــــان هـمـانـنـد که بودند

                                                             ولــی من از شـــهــدا خواسته ام همانی نباشم که بودم

پی نوشت:فکر میکردم اینم یه سفری مثل راهیان جنوب...فکر نمیکردم اینقدر فرق داشته باشه...اولین بارم بود شهدای غرب خیلی غریبن...از غربت شهدا چی میشه گفت...مناطقی کاملا" بکر و دست نخورده...احساس میکنی جای قدم هاشون هنوز روی خاکا هست... تاکربلا فاصله ای نداری...فقط کافیه در ارتفاعات دالانی بنشینی و سلامی به ارباب بدی به نیابت از شهدا...چقدر زیباست و دوست داشتنی...آرامش عجیبی داره...فقط و فقط باید برای مظلومیتشون گریه کرد...

این عکس هم تربت پاک شهیدی هست که راوی کاروانمون از گروه های تفحص شهدا گرفته بود بهمون داد بهترین سوغاتی که شهدا بهمون دادند...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه سی ام مرداد 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

سلام

انشاالله فردا عازم مناطق عملیاتی غرب کشور هستم...

دعاگوی همتون هستم

به امید شفاعتی از سوی شهدا...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دوم مرداد 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
نگو

ای کاش

کربلا بودم

که امروز کربلا ما

فلسطین است

بسم الله...+



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه یکم مرداد 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

شب مردان خدا

بچه ها اسمشو نمک سنگر گذاشته بودند.یکی از برادر ها که تازه وارد بود از شیطنت های علی اصغر تعجب کرده بود، همسنگر های علی اصغر که با روحیه او آشنا بودند به آن رزمنده تازه وارد می گویند: شب او را ببین.

نیمه های شب تعقیبش می کند می بیند علی اصغر گودالی شبیه قبر حفر نموده و در آن با خدای خویش راز و نیاز می کند و در سجده هایش گریه های عجیبی می کند.

اللهم اشفع کل مریض...

علی اصغر تب کرده بود و حالش خوب نبود سکوت سنگینی بر سنگر حکمفرما شده بود. بچه ها هر یک در گوشه ای در فکر فرو رفته بودند. یکی از برادر ها با صدای بلند برای علی اصغر دعا می کند و بقیه آمین می گویند.

در پایان دعا علی اصغر می گوید:"اللهم اشفع کل مریض من جمله علی اصغر عزیز..."

کمک به مادر

براي خواهرش خواستگار آمده بود. حياط ما ديوار نداشت. تازه ماهي دو هزار تومان حقوق میگرفت
مي‌خواست به جبهه برگردد سي تا ماشين آجرگرفت. شبانه روز با كمك داماد بزرگم ديوار را تعمیر کردند. شبها كمكش مي‌كردم، اما روزها را نمي‌گذاشت. مي‌گفت: «خوب نيست يكي رد مي‌شه! ». دوست نداشت كسي ما را ببيند.
وقتي رفت فهميدم پايش پر از تركش بوده و اينقدر خودش را اذيت كرده است. هر وقت به ديوار نگاه مي‌كنم دلم آتش مي‌گيرد.

آخرين نامه‌ اش سفيد بود
 
موقع رفتن، مادر مثل هميشه تأكيد مي‌‌كرد که از سلامتي‌ات ما را بي‌خبر نگذار! چند خط هم كه شده براي ما بنويس!
علي‌اصغر در جوابش گفت: « مادرجان، اونجا آن ‌قدر كار است حتي وقت سر خاروندن هم نداريم، چه برسه به نامه نوشتن! ولي باز هم چشم! ».
دستهايش را به نشانه‌ي احترام روي چشمش گذاشت.
مادرم چشمهايش را بوسيد و گفت: « نمي‌خوام وقت تو رو بگيرم! اگه نرسيدي يه كاغذ سفيد كه بفرستي كافيه! فقط اسمت رو روش بنويس تا بدونيم زنده‌اي! ».
آخرين نامه‌اش سفيد بود؛ سفيدِ سفيد. همان‌طور كه مادر گفته بود. اما برگ سفيد معنا داشت، معنايي كه هنوز هم به آن نرسيديم.(خواهر شهید)

قسمتی از وصیتنامه

بارخدایا!

از شراب وصلت مستم کن و از این منیت و خودیت خطرناک که نیستم کرده و با رساندن به مقام فنا هستم کن و مرا از درگاه لطفت مران و از عنایت و رحمتت محرومم مگردان.

مولای من!

تو خود میدانی که تنها آرزویم رسیدن به لقای توست پس این مرغ پر و بال شکسته را از قفس مظالم نفس و بند شیطان رجیم آزاد کن و در هوای عشق و محبت او اجازه ی پرواز وشهادت در راهت نصیبم گردان.

راوی مادر شهید



نوشته شده در تاریخ شنبه بیست و یکم تیر 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان

بسم رب الشهدا

شـــهیــــد مـصـطـفـے چـــمـــران:

خــوش دارم کہ کـولـہ بـار هستـے خود را کہ از غم و درد انباشتہ است بر دوش بگیرم و  عصازنان به سوے صحراے عدم رهسپار شوم

 

خــوش دارم از همہ چیز و همہ کس دل ببرم و جـز خـدا انیسے و همراهے نداشته باشم

 

خــوش دارم کہ زمـیـن زیـر انـدازم و آسمـان بلند رو اندازم باشد و از همہ زندگے و تعلقات آن آزاد گردم

 

خوش دارم مرا بسوزانند و خاکسترم را بہ باد بسپارند تا حتے قبرے را از این زمین اشغال نکنم

 

خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد هیچ کس از غم ها و درد هایم آگاهے نداشته باشد

 

هیچ کس بہ من محبت نکند هیچ کس بہ من توجه ننماید جز خدا کسے را نداشته باشم جز خدا بہ کسے پناه نبرم

 

خـوش دارم آزاد از همہ قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندے کوهے بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریاے وجود مشاهده کنم

 

خــوش دارم کہ در نیمہ هاے شب ،در سکوت مرموز آسمان و زمین بہ مناجات برخیزم ،با ستارگان نجوا کنم و

قلب خود را بہ اسرار نا گفتنے آسمان بگشایم،آرام آرام به عمق کهکشان ها صعود نمایم، محو عالم بے نهایت

شوم ،از مرز هاے عالم وجود در گذرم ،و در وادے فنا غوطه ور شوم ،و جز خدا چیزے را احساس نکنم          

خــدایــا! مارا ببخش

  گناهانے که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهے نداریم

                                     و گناهانے را که مے کنیم و با هزار قدرت عقل توجیہ مےکنیم

                                                                                                 و خود از بدے آن آگاهے نداریم.



نوشته شده در تاریخ جمعه ششم تیر 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

افسران - شهید علی بلورچی ...

 

"شهید علی بلورچی" رتبه ی 5 کنکور و دانشجوی  رشته ی الکترونیک دانشگاه  صنعتی شریف و شاگرد  آیت الله حق شناس...
جوانی که وقتی شهید شد 21 سال بیشتر نداشت...
 
بسمه تعالی

" بیایید روزی که در آن روز بر دهان مهر زده شود و تک تک اعضا بدن خود به سخن آیند و اعمالی که انجام داده اند بازگو کنند.

باید مراقب اعضا و جوارح بود که خطا نکنند نکیرین می آیند و از تک تک سوال می کنند که ای دست! آیا به مسلمین کمک کرده ای؟

ای گوش! آیا به احکام خدا و آیات او گوش داده ای و ای زبان! آیا مسلمین را نصیحت کرده ای!

یادگیری علوم اسلامی در اولویت است نسبت به علوم غیره، یعنی باید حداقل به همان میزانی که وقت برای آن علوم می گذاریم، برای علوم اسلامی نیز بگذاریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله از ما سوال می کنند که آیا مسولیت خود را در قبال آموزش و یادگیری دین انجام دادید؟

اعضا و جوارح، امانات الهی هستند و خداوند از آن ها سوال می کند که با امانت من چه کردید؟ باید بنده بود و اعضا و جوارح را در خدمت او به کار برد، نه اینکه آزاد بمانند. ذکر خدا باید گفت تا قلب متوجه باشد، زیرا قلب مانند چشم بسیار حساس است و باید دائم مراقب بود."

پی نوشت: 101 مورد از محاسبات نفس شهید بلورچی در ادامه ی مطلب




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه یکم خرداد 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

بخش هایی از دستنوشته های شهید صادق مزدستان:

هر گاه دلم هوای بهشت می کرد از فراز خاکریز افق را می نگریستم.

بار الها! اگر لایق بهشت هستم به جای بهشت کربلا نصیبم کن تا تربت پاک حسین (ع) را در آغوش گیرم.

ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.

خواهرم! اگر می‌دانستی که هر روز چند بار در جبهه‌ها شهید می‌شوم چادر را تنها یک پوشش ساده نمی‌دانستی.

مادرم! هر گاه خواستی شهادتم را به رخ انقلاب بکشی، زینب را به یاد بیاور.مادرم زنی است که اگر سر بریده‌ام را برایش ارمغان آورند آن را به میدان جنگ باز می‌گرداند.

بخوان... وقتی تابوتها می گذرند ماندگان ز خجلت در پناه دیوارها پنهان می شوند . اما هر روز از این گذر شهیدی می گذرد . و من و تو هر روز در گریزیم.

بنگر برادر... بنگر خواهر ، جلودار هابیل است اما من و تو مسافران از ره مانده ایم ،ما مانده ایم قافله رفته است، ما مانده ایم قافله می رود، ما...؟

و می دانی ای برادر و ای خواهر که دیگر تو خود نیستی ، شهیدی زنده ای بر خاک که در رگهایت خون سرخ هر شهیدی جاریست و بر کتاب سینه ات وصیت سرخ هر شهید ورق می خورد.

من مزدستانم! آن قدر در راه خدا کار می کنم تا مزد بستانم. هرطوری شده باید از خدا مزد بگیرم و هیچ مزدی از شهید شدن در راه خدا با ارزش تر نیست.

وبلاگ سردار شهید صادق مزدستان

توصیه نوشت: طرح امر به معروف آسان و موثر

پی نوشت: ایام امتحانات شروع شده منم که بچه درسخون ، مدتی در دسترس نیستم



نوشته شده در تاریخ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان

بسم رب الشهدا

 

در این غــوغــاے شــهــر ، وقــتے دلــت مےگــیــرد


وقــتے دلــت ســیــر مے شــود از هــمــہ ے دنــیــا


وقــتے تــمــام شــهــر غــریــبــہ مےشــونــد و تـــو را نمے فـهـمـنـد


گــریــہ هــایـتــــ را نـمے بـیـنـنـد


فـــریــادهــایــتــــ را نـــمے شـنــونــد


از گـفـتـن،از رفــتــن، از شــهــیــد، از شــهــادتـــــ....


وقـتـے دلــت لــک مے زنــد بــراے رو بــہ روے ضــریــح حـسـیــن(ع)


دلــت لــک مے زنــد بــراے قــتــلـگـاه،تـل زینبیه(س)،کـف العبـاس(س)...


لــک مے زنــد براے شـلمچہ،طلاییہ،فکہ...


تنها جـایے کـہ مے تـوانـد تـو را وصـل کند "گــلــزار شــهــداے گــمــنــام" شـهـر است...


آنــجــا آخـــر دنـــیــاســتـــــ ـ ـ ـ ـ

 نویسنده ش نامعلوم

 



نوشته شده در تاریخ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

۱۵ سال بعد از عملیات «والفجر مقدماتی»، از دل خاک فکه، پیکر مطهر شهیدی را یافتند که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:

بسمه تعالی
جنگ بالا گرفته است.
مجالی برای هیچ وصیتی نیست…
تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم:
به تو خیانت می کنند، تو مکن.
تو را تکذیب می کنند، آرام باش.
تو را می ستایند، فریب مخور.
تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن.
مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو.
همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش…
آنگاه از ما خواهی بود…

دیگر، نایی در بدن ندارم؛

خداحافظ دنیا...+

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

شهید سید محمد رضا ناصریان

"از مادرم فاطمه ی زهرا سلام الله علیها ، از بهترین مادر دنیا،صحبت کردن برای من مشکل است .

زهرا، زهرا، زهرا.حضرت زهرا سلام الله علیها مادر پهلو شکسته ی ماست؛مادری که برای خدا زیست و همه ی زندگی اش جلوه ای خدایی است.

مادری که از هر چه تجمل و زینت آلات به دور بوده؛مادری که به رغم همه داشتن ها ،خود را از رفاه مادی محروم می کرد،مادری که هر چه داشت ایثار می کرد . صائم بود و خستگی ناپذیر، مادری که الگو بود برای همه زنان عالم و تنها زنی بود که هم کفو با امام علی علیه السلام بود و علی علیه السلام نیز تنها مردی بود که هم کفو با زهرا سلام الله علیها بود .




ادامه مطلب...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه ششم فروردین 1393 توسط ڪربـلایے بے نشان

بسم رب الشهدا

شهید علی خلیلی

اگر بخواهید حقیقت را برای تان بگویم من این کار را "امر به معروف" نمی‌گذارم بلکه اسمش را دفاع از ناموس می گذارم. دفاع از ناموس مسلمان ها هم برای هر مسلمانی واجب است. من امر به معروف نکردم, دفاع از ناموس مسلمان‌ها کردم. در این حوادث و اتفاقات هیچکس پشت شما نخواهد ایستاد.

هیچکس پشت آدم نیست فقط خدا هست که پشت شما می‌ایستد.

من در آن لحظه هم که با آنها درگیر شدم به هیچکس امید نداشتم فقط به عشق لبخند حضرت آقا جلو رفتم.

نامه شهید علی خلیلی به رهبر انقلاب 15 روز پیش از شهادتش



نوشته شده در تاریخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

از اون بچه هیئتی های عاشق بود؛ عاشق مادرش حضرت زهرا(س). گردانمون یه هیئت داشت به اسم هیئت متوسلین به حضرت زهرا(س). توی هیئت همه بچه ها بی قرار بودند، اما حال سید احمد با همه فرق داشت. تا اسم حضرت زهرا (س) می اومد مثل ابر بهاری گریه می کرد. حالش عوض می شد. خیلی به مادرش ارادت داشت.

یه دست نوشته ازش مونده که سند عاشقی سید به حضرت زهراست(س)...خطاب به امام زمان(عج) نوشته:

" آقا جان وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام سیلی که آن نامردان بر روی مادر شیعیان زده را بگیریم. برای انتقام آن بازوی ورم کرده می رویم. برای انتقام آن سینه سوراخ شده می رویم.سخت است شنیدن این مصیبت ها."

منبع:شهید من

مــــــادر!
میخـــواهـــم دست دلـــم را بگیرے برایش دعا کنے

آخـــر مــے گـــویــنــد دعـــاے مـــادر مــعـــجــزه مــے کــنــد....

دلتنگی نوشت:قسمت نشد خادمی بریم عیبی نداره در همه حال و همه جا میشه خادم شهدا بود اما لیاقت زیارت هم نداشتیم...یادش بخیر راهیان نور ۹۱...حسرتش برامون موند...کمی نفس های جانانه میخواهم آن هم در هوای شلمچه...

پی نوشت:اعلام حمایت مردمی از تصمیم های انقلابی و مومنانه در رسانه ملی و سیستم بانکی

 




طبقه بندی: شهــــــید ســـیــــد احــــمـــد پـــــلارک، 
قالب وبلاگ