تبليغاتX
یاد افلاکیان
"شهادت در رکاب امام خميني زيباست اما دفاع از ولي فقيه حاضر از آن هم زيباتر است. خون دادن براي امام خميني زيباست اما خون دل خوردن براي امام خامنه‌اي از آن هم زيباتر است "

شهيد آويني

 

عامل اصلی هتاکی ها کیست؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:47  توسط فدایی ولایت 

 تو نیز بدان ای کرکس ملعون

از هم اکنون ما نیز مازحیم


ادامه مطلب

شهید گمنام

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:43  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

یک جوان از منزل خارج شده و به منزل مراجعت ننموده است از کسانی که از او اطلاعاتی در دست دارند تقاضا می شود هر چه سریعتر به ما خبر داده و خانواده اش را از نگرانی برهانند،جهت شناسایی راحت تر و سریعتر اطلاعات زیر در اختیار عموم قرار میگیرد:

  1. مادر،همسر وفرزندان او بیست سال است که در انتظار او هستند.
  2. وی از حواس کامل برخوردار بوده و در آخرین ملاقت با خانواده اظهار داشته دعا کنید که گمنام بمانم.
  3. آخرین کسانی که او را دیده اند،تک تیرانداز های دشمن بوده اند.
  4. روی استخوان های پیشانیش جای یک قناسه است.
  5. استخوان های همه ی همرزمانش در منطقه عملیاتی پیدا شده.
  6. در وصیت نامه اش نوشته بود من گمشده خویش را یافتم.
  7. در وصیت نامه اش نوشته بود به فرزندانم بگویید من رفتم تا آنان آزاد و سرافراز بمانند.

گروه تفحص پیکر مطهر شهدا


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 21:10  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

آه  که دلم چقدر هوای شلمچه کرده است

انگار پایم از این کفش ها و خیابان ها خسته شده... کمی خاک شلمچه... می خواهم ساده و پابرهنه راه بروم
فضای غبار آلود این شهر دلم را به کنج قفسی فرستاده.. می خواهم پرواز کنم.. دلم آسمان می خواهد.

ای عقل حواست باشد کفش مانع اتصال دل به خاک آسمانی شلمچه نشود.
روی این خاک باید با دل راه رفت...

دلم آسمان می خواهد....

دلم گرفته شهیدان مرا ببرید
مرا زغربت این خاک تاخدا ببرید
مرا که خسته ترین ام کسی نمی خواهد
کرم نموده دلم را مگر شما ببرید

پی نوشت۱:کولی پشتی های بر زمین مانده خالی است اما آیا سنگینی آن را بر دوشت حس می کنی...شهید حاج امینی

پی نوشت۲:اگر کسی بپرسد از حسین غریب تر کیست؟
می گویم: مهـدی فاطمه!
حسین مظلوم بود و سیدالشهدا !!
درست!
اما حسین، عباس و قاسـم و علی اکبـر داشت . ..
دانلود

پی نوشت۳:همسنگران بزرگوار

ببخشید که دیر بهتون سر میزنم....امتحانام شروع شده...مشغله ی درسی ام خیلی زیاده...التماس دعا


نامه ای به حضرت مادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:7  توسط فدایی ولایت 

 این را به هوای کربلا پُست کنم

یا اینکه به مشهدالرّضا پُست کنم؟

یک نامه نوشته ام برایت بی بی!

این را به نشانی کجا پست کنم؟


ادامه مطلب

نام حضرت زهرا علیها السلام

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 14:7  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

مدت زیادی بود که شهید پیدا نمی کردیم.شکستن قفل این مشکل و پیدا کردن شهید فقط یک راه داشت، توسل به نام مقدس حضرت زهراعلیها السلام .

یک روز صبح با اعتقاد گفتم:امروز حتما شهید پیدا می کنیم بعد گفتم: این ذکر را زمزمه کنید:

دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمهعلیها السلام 

منم گدای فاطمهعلیها السلام، منم گدای فاطمهعلیها السلام 

بعد گفتم:یا حضرت زهرا علیها السلام ما امروز گدای شماییم.آمده ایم زائران امام حسین علیه السلام را پیدا کنیم. اعتقاد داریم که هیچ گدایی را از در خانه ات رد نمی کنی.این را در دل می گفتم و حرکت می کردم در راه به یک تپه رسیدیم.همین طور که از تپه بالا می رفتیم یک برآمدگی دیدم. بی اختیار توجهم به آن جلب شد. کلنگ را برداشتم باورکردنی نبود تا کلنگ زدیم پیراهن و بعد هم کارت شناسایی شهید پیدا شد!

خیلی خوشحال بودیم کار را به سرعت ادامه دادیم چند دقیقه بعد شهید دیگری پیدا کردیم.این شهید گمنام بود. هر چه گشتیم اثری از پلاک او نبود شلوار و کتانی او مشخص می کرد که ایرانی است.

تمام خاک اطراف او را غربال کردیم. اما هر چه گشتیم اثری از پلاک نبود.چند دقیقه ای نشستم و با او صحبت کردم.

گفتم:خودت کمک کن تا نشانی از تو پیدا کنم باز هم ساعتی گشتم ولی چیزی نبود.گوشه های لباس، داخل جیبها و... همه را گشتم.

گفتم:اگر نشانی از تو پیدا کنم چهارده هزار صلوات برای حضرت زهرا علیها السلام می فرستم. مگر تو نمی خواهی به حضرت خیری برسد! ساعتی گذشت اما خبری نشد.ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه ها همه رفته بودند من و آن شهید تنها بودیم.گفتم:اگر کمک کنی نشانی از تو پیدا کنم همین جا برایت زیارت عاشورا میخوانم.روضه حضرت زهرا علیها السلام می خوانم.لحظه ای مکث کردم.با تعجب گفتم:من شنیده بودم شما با شنیدن نام مادرتان غوغا می کنید.اعتقاد دارم با شنیدن این نام واکنش نشان می دهید!

به استخوانهای شهید خیره شدم.در همین حال و هوا احساس کردم کتانی شهید را در دستم گرفته ام. همینطور که با شهید حرف می زدم ناخودآگاه چشمم به زبانه سفید کتانی افتاد! چشمانم از تعجب گرد شده بود.

روی زبانه کتانی نوشته شده:حسین سعیدی اعزامی از اردکان یزد.

حال عجیبی پیدا کرده بودم عشق به حضرت زهرا علیها السلام نتیجه داد دیگر او گمنام نبود همانجا برایش یک زیارت عاشورا و روضه حضرت زهرا علیها السلام خواندم.تا مدتی مشغول بودم چهارده هزار صلوات به نیت حضرت زهرا علیها السلام فرستادم.

بار دیگر این مشکل پیش آمد.مدتی بود که تلاش بچه ها زیاد بود اما شهیدی پیدا نمی شد. یکی از دوستان نوار مرثیه ایام فاطمیه را گذاشت ناخود آگاه اشک بچه ها جاری شد. بعد از آن حرکت کردیم، در حین جستجو در روبروی پاسگاه مرزی بودم یکدفعه استخوان یک بند انگشت نظرم را جلب کرد. با سرنیزه مشغول کندن شدم یکه تکه پیراهن از زیر خاک نمایان شد مطمئن شدم شهیدی در اینجاست.

با فریاد بچه ها را صدا کردم با ذکر یا زهرا علیها السلام خاکها را کنار زدیم پیکر شهید کاملا نمایان شد. لحظاتی بعد متوجه شدم شهید دیگری درست در کنار او قرار دارد به طوری که صورتهایشان رو به همدیگر بود.

با فرستادن صلوات پیکر شهدا را از خاک خارج کردیم در کمال تعجب مشاهده کردیم که پشت پیراهن هر دو شهید بی نشان نوشته شده:

می روم تا انتقام سیلی زهرا علیها السلام بگیرم

 برگرفته از کتاب شهید گمنام

شهادت گل یاس در کویر ناسپاس بر عاشقان با احساس تسلیت باد.

ایام فاطمیه دعا برای فرج مولای غریبمان فراموش نشه


با عرشیان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 16:27  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

بالای سرش که رسیدم هراسان شد.گفتم:نترس! امدادگر هستم.

گفت:من خوبم برو به بقیه برس

اصرار کردم.گفت:تا تو هستی نمیاد.گفتم: کی؟

گفت:برو من موندنی نیستم.برو تا بیاد. خلاصه آنقدر گفت که بلند شدم. بعدا فهمیدیم زخمی ها منتظر حضرت حجت می مانند.

                                                     **********

گلوله ای کنارش منفجر شد و به شدت مجروح شد. دویدیم طرفش،گفت:میتوانم خواهشی بکنم؟ فکر کردم می خواهد بگوید:من را ببرید عقب. گفت:خواهش میکنم سمت کربلا را نشانم بده.

بهش نشان دادم،صورتش را روی خاک گذاشت و گفت:

السلام علیک یا حسین ابن علی انشاا... از من راضی باشی.

                                                     **********

پایش قطع شده بود. خواستم ببندم که گفت:برو سراغ بقیه زخمی ها.

گوش ندادم.همان پای قطع شده اش را برداشت و کوبید توی سرم.

گفت:بیای جلو با همین می زنمت. رفتم سراغ بقیه، صبح که شد دیدم پایش توی دستش است، چشمش به آسمان. چشم هایش را با دستم بستم.

                                                    **********

گفتم:بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟

گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم.توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن.السلام علیکم و رحمه الله و برکاته را که گفت،یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.

                                                   **********

داشت با آب قمقمه اش وضو می گرفت برای نماز صبح.گفتم:بی تجربه ای.لازم می شه. شاید یکی دو روز بی آب باشیم.

گفت:لازمم نمیشه مسافرم.عملیات که تمام شد دیدمش،رفته بود مسافرت

                                                  **********

بغض کرده بود از بس گفته بودند:بچه است، زخمی بشود آه وناله می کند و عملیات را لو می دهد.

شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها-که فقط یک چاقو داشتند- قتل عام می شدند.فرمانده که بغضش رو دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.

بغض کرده بود توی گل و لای کنار اروند،در ساحل فاو دراز کشیده بود.جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند یا کوسه برده بود یا خمپاره....دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.

                                                  ***********

می گفتند: چرا بر نمی گردی عقب با این همه ترکش؟

می گفت:آدم برای این خرده ریزها که برنمی گرده. ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه بره عقب.

آخر سر هم با یکی از همین ترکش ها ی لیوانی رفت.عقب نه، بهشت.

 پی نوشت:

هر شهیدی کربلایی دارد
خاک آن کربلا تشنه خون اوست,و زمان انتظار می کشد پای آن شهید بدان کربلا برسد و آنگاه خون شهید,جاذبه خاک را خواهد شکست
و ظلمت را خواهد درید ومعبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ,
به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد.

شهید سید مرتضی آوینی

باز دلم هوای اروند کرده

دلم برای نشستن تو ساحل اروند و درد و دل با شهدا تنگ شده


نجوا با شهدا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 19:59  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

کاش هنوز بچه های گروه تخریب بودند و از میان این همه مین ضد معنویت معبری به سوی سعادت و به سوی خدا برایمان می گشودند

کاش علی دولتی بود و می گفت: چگونه به این مقام رسیده که حرفی برای زمینیان و فرشیان ندارد و هر حرفی دارد با عرشیان دارد

کاش شهید زندیه می بود و با اخلاص و چهره ی محجوب و ملیح خود می گفت:چگونه باید زندگی کرد که بشود هم خدا را دوست داشت هم معنویت و هم دوستان زمینی را.

کاش شهید حیدری بود و با حرکات و افعال خود ما را از وسط معبر به ساحل عبادت و بندگی می برد بدون اینکه حادثه ای رخ دهد.

کاش شهید شفیعی می بود و می گفت:بچه ها من در میان شما بودم...شوخی می کردیم...می خندیدیم و با هم دعای کمیل و توسل و زیارت عاشورا می خواندیم....با هم گریه می کردیم و زندگی می کردیم...کاش می گفت:بچه ها بیایید ازمعبری که کشیده ام بیایید، بیراهه نروید که روی مین می روید.

نه، آن مین که دشمن روی زمین می گذارد که پا را قطع کند و انسان را مجروح کند که اگر چنین کند مجروح یا شهید به عقب برای مداوا انتقال پیدا می کند و نتیجه اش افتخار و سرافرازی است و جانبازی و شهادت و بهشت....

نه!آن مین را نمی گویم مین نرمی که دین و اعتقادات ما را،جوانانمان را نشانه رفته است که اگر کسی روی این مین برود که من نامش را مین ضد معنویت گذاشته ام نتیجه اش بی دینی،بی اعتقادی، و افتادن در دامان پر زرق و برق دشمن و شرمساری و شرمندگی است.

پس سلام بر آنهایی که از نفس افتادند تا ما از نفس نیفتیم....قامت راست کردند تا ما قامت خم نکنیم... به خاک افتادند تا ما به خاک نیفتیم...سلام بر آنهایی که رفتند تا بمانند و نماندند تا بمیرند.

دلنوشته ی رزمنده ی بسیجی مجید اسکندری

و اما سفر ما به دیار شهدا

خدایا ممنونم که منو به بهشت دعوت کردی....تا به حال به لغت طلائیه دقت نکرده بودم به قول علمدار روایتگری حاج عبدالله ضابط واقعا طلائیه عجب طلایی است....هر کس در طلائیه ایستاد در کربلا هم بود می ایستاد این را عبد الله میثمی نماینده امام در قرارگاه خاتم الانبیا گفته است.به ما گفتن دیگه کربلایی شدین جایی اومدین که قتلگاه شهداست و شهدا هم در دامن امام حسین(ع) شهید شدند

برای درک فکه باید به سراغ آوینی رفت،آخرین حرفش در رمل های فکه:خدایا گناهانم را ببخش و شهیدم کن.بعد بی هوش افتاد فکه با مکه فرقی نمی کند مهم این است که هر وله کنی تا قتلگاه و قربانگاه سید مرتضی.

 

شلمچه آخرین منطقه بود که زیارت کردیم غروب شلمچه عجب صفایی داشت دلم نمیخواست بر گردم از مناطقی که یادآور شهداست جایی که آنان با تحمل سختیها و فشارها نفس سرکش را رام می نمودند و برای پرواز به سوی بی نهایت مهیا می گشتند.

اما حرف آخرم با داییم         

من دلم رو تو اروند جا گذاشتم تا شاید تو پیداش کنی و لااقل به خاطر دلمم که شده به من سر بزنی

 

شهید گریه کن نمیخواهد شهید رهرو میخواهد

دعا کنید بتونم رهرو خوبی برای شهدا باشم

سال نو مبارک


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 9:46  توسط فدایی ولایت 

سلام

انشاالله امروز عازم کربلای ایران هستم. دعاگوی همتون هستم

حلال کنید

خداحافظ


پیام شهدا

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 18:42  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

شهید عبدالرضا خاموش

ای مردم مظلوم این انتخابات برای شماست نه برای مستکبران.

شهید حسین پرستار

بر طبق احکام و قوانین اسلام انتخاب کنید نه بر طبق رابطه،بیایید ضابطه را حاکم بر انتخابات کنیم.

شهید حیدر باقری

بدانید هر رای که شما به صندوق می ریزید،مشت محکمی است که به دهان ضد انقلاب و اربابان آمریکایی می زنید و یک قدم او را وادار به عقب نشینی می کنید.

شهید ملک حسین اسدی

با اخلاص در انتخابات شرکت نمایید و از خون شهیدان پاسداری کنید.

شهید حسن استرون

مردم کاری کنند که نمایندگان صالح،پاک و از خود مردم باشند.

شهید عباس جوشقانی

دقت کنید به چه کسی رای می دهید که اگر خطا کنید روز قیامت جوابگوی خون شهیدان خواهید بود.

 


مطلب ویژه - پیام حضرت امام خامنه ای حفظه الله

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 14:14  توسط فدایی ولایت 

بسم الله الرحمن الرحیم

عزیزان من ؛ هرکس در مسائل جاری جهانی و مسائل کنونی انقلاب بصیرتی داشته باشد به روشنی می فهمد که انقلاب اسلامی ایران در حال حاضر از یک معبر دشوار و حساس و البته تعیین کننده در حال عبور است ، اگر بخواهیم این مسائل را درچند جمله خلاصه کنیم باید بگوییم در سطح جهان مراکز استکباری و صهیونیستی به این نتیجه قطعی رسیده اند که اگر نتوانند این انقلاب را در مرحله کنونی اش شکست بدهند ، به احتمال زیاد سر رشته کار را از دست داده و دیگر نخواهند توانست موج فزاینده بیداری اسلامی و حتی گرایش ملت های غیر مسلمان را به معنویت بلکه به مفاهیم معنوی اسلامی مهار کنند و این موج عظیم که دراین شانزده سال عمق کافی هم یافته است ، تهدیدی جدی علیه حاکمیت استکباری و مشخصاً علیه سلطه فرهنگی غربی خواهد بود .

بر اساس این بینش و برداشت که البته بینش و برداشت درستی هم هست ؛ فشارها و حملات گوناگون خود را علیه این انقلاب فشرده تر و قوی تر سازماندهی کرده اند .

در سطح داخلی؛ انقلاب اکنون در مرحله ای است که می توان آن را «دوران جهاد اکبر» نامید که دورانی است بسیار سخت ؛ بسیار خطرناک و همه ی انقلاب ها این دوران را قاعدتاً تجربه می کنند ؛و شاید بشود گفت که اکثر انقلاب ها در این دوران دچار لغزش و انحطاط می شوند و شاید تعجب کنید اگر عرض کنم که انقلاب عظیمِ تاریخیِ نخستینِ اسلام در چنین دورانی بود که بیشترین نیروی خود را از دست داد .

بلی دوران جهاد اکبر یعنی دورانی که شور و هیجان اولیه انقلاب تا حدود زیادی فرو نشسته ، ضمناً موفقیت هایی هم به دست آمده و چهره راحت زندگی خود را به بسیاری نشان داده و چرب و شیرین زندگی در دهان های مزه کرده است ، این آن دوران خطرناک است .

امیر المومنین علیه السلام در چنین دورانی بود که به حکومت رسید و لذاست که نهج البلاغه بیش از هر چیز دیگر سخن از زهد و بی اعتنایی به دنیا دارد و غمگنانه باید گفت که حتی عدل علوی و زهد علوی هم نتوانست موج مخرب دنیا طلبی را در آن دوران مهار کند و در نهایت شد ، آنچه شد .

ما امروز در این دوران از انقلاب کبیر و عظیم و عمیق خود قرار داریم ، البته امتیاز ما به صدر اول در دو نکته مهم است :

نخست وجود تجربه آن دوران در برابر ما که برای ما صفحه ی درس آموزنده و هشدار دهنده یی است که ای بسا خواهد توانست از آن خطرات مانع شود .

و نکته دوم کثرت و تراکم دلهای مومن و آگاه با ایمان های جوشان و دلهای پاک در همه جای این کشور بزرگ است .

این دو نکته خواهند توانست ما را از خطر عظیمی که مسلمانان آن دوران ضربه آن را چشیده اند و انقلاب های بزرگ دنیا در باتلاق آن فرو رفته اند ، نجات بدهد ، اما به یک شرط و آن شرط تا حدود زیادی به شما جوانان دانشجوی عزیز ارتباط می یابد و آن این است که شما به مدد صفا وپاک نهادی وکم علاقگی خود به دنیا میدان را با همه ایمان و مجاهدت خود پر کنید ؛ حضور انقلابی ، فعالیت انقلابی ، پارسایی انقلابی ، طهارت و معصومیت انقلابی ،آگاهی و هشیاری انقلابی ، وحدت و یکپارچگی حقیقی ، بی اعتنایی به انگیزه های گروهی و خطی و امثال آن و در نهایت ، توکل و تضرع و توسل شما به خدای قادر متعال خواهد توانست خطر این دوران را کم کند و سدی عظیم در مقابل تهاجم دشمنان نیز پدید بیاورد .

اینجانب سرشار از امید به چنین سرانجامی می باشم .     

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته  

 سید علی خامنه ای  6 / 2 / 1374

................................................................................................

الله اکبر . الله اکبر . الله اکبر

لبیـــک یا خامنه ای

آقا ما لبیــکمان را با خونمان امضا می کنیم . جانم و جوانیم فدات

لطفا با درج مطلب در وب خودتان ما را جهت انتشار پیام حضرت امام خامنه ای حفظه الله یاری فرمائید

پاتوق عمارها


سیزده موذن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 18:11  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

آخرین روز های سال ۷۲ بود بچه های تفحص همه به دنبال پیکر های مطهر شهدا بودند.مدتی بود که در منطقه طلائیه به عنوان خادم الشهدا انتخاب شدیم.با دل و جان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم. سکوت سراسر طلائیه و جزایر را گرفته بود سکوتی که روح را دگرگون می کرد.

قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی زیبا نظرمان را جلب کرد: با وضو وارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است.

این جمله کلی حرف داشت. همه ایستادیم نزدیک ظهر بود بچه ها با آب کمی که همراهشان بود وضو گرفتند.

ناگهان صدای دلنشین اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید!

به ساعت نگاه کردم وقت اذان نبود! همه این صدا را می شنیدند هر لحطه بر تعجب ما افزوده می شد. یعنی چه حکمتی در این اذان بی وقت ودسته جمعی وجود دارد!!!

نوای اذان بسیار زیبا و دلنشین بود.این صدا از میان نیزارها می آمد با بچه ها به سمت صدا حرکت کردیم با عبور از موانع به نیزارها رسیدیم.

این منطقه قبلا محل عبور قایقها بود هر چه می رفتیم صدا زیباتر می شد اما هر چه گشتیم اثری از موذنین نبود! محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتیم. ناگهان در میان نیزارها قایقی را دیدیم لبه آن از گل و لای بیرون زده بود به سرعت به سمت آن رفتیم. قایق را به سختی از لا به لای نی ها بیرون کشیدیم آنچه می دیدیم بسیار عجیب و باور نکردنی بود. ما موذنین ناآشنا را پیدا کردیم. درون قایق شکسته پر از پیکر های شهدا بود. آنها سالها ی سال در میان نیزارها قرار داشتند.

آنها را یکی یکی خارج کردیم.پیکر مطهر سیزده شهید در داخل قایق بود.عجیب تر اینکه همه آنها شهدای گمنام بودند.

برگرفته از کتاب شهید گمنام

کاش از ما نپرسند !ای کاش از ما نپرسند که بعد از شهدا چه کرده ایم!؟


روز شهادت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 16:26  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

۲۱ بهمن روز شهادت شهید محمد اشتری

قسمتی از وصیتنامه شهید

نشکستند عهد و میثاق خدا را عهد و پیمانی را که با خدای خودشان بستند سر عهد خود ماندند و تسلیم شیطان نشدند و خدایشان را پرستیدند.

خطاب به رزمندگان عزیز

ای برادران رزمنده که قصد جبهه دارید پای در پوتین رزم کنید که صدای این پوتین ها قلب دشمن را به لرزه می افکند و قلب طفل شهید را آرام می بخشد.جامه تذهیب نفس را بر تن کنید و نظر کنید بر جامه سبز خود که ایثار و خلوص و ایمان و عشق و جهاد را باید متجلی سازد که امت ما باید تقدس آیه شریفه: واعدوا لهم را در صبر و عزم و خلوص و ایمان و عشق تو نشانه بگیرد و بدانید که این لباس، لباس تعهد است لباس خدمت به اسلام است لباسی است که در وجودتان آرامش را روا نمی دارد و سلاح بر دوش بگیرید و همچون طوفانی سهمگین برابر قدرتهای جهان و وابستگان آنها بتازید و نسل آنها را برای همیشه در زباله دان تاریخ مدفون سازید و اگر کار می کنید برای خدا باشد که کار برای خدا دلسردی ندارد و افق دیده تان را به خدا متصل کنید. و شما ای امت شهید پرور که تا کنون با ایثار مال و جان انقلابمان را حفظ کرده اید بیائید با تمامی کمبودها بسازید و اجازه ندهید که عوامل استعمار و منافقین با توطئه هایشان مسائل را به نفع اربابانشان تمام کنند. بیائید تا دست به دست هم بدهیم و با هم متحد شویم و از این انسجام خود، راه را بر آنان ببندیم تا نتوانند نفوذ کنند و بدینگونه با کمک الطاف الهی رسوا شوند. تنها کسانی در صحنه نبرد راست قامتانند که به خداوند اتکال نمایند و با توکل بر او پیش بتازند. نه در سختیها و نه در پیروزیها در هیچ کجا از یاد خدا غافل نشوند و محکم و مقاوم چون کوه باشند و دشمن را از پای درآورند و این صفت فقط مخصوص رزمندگان اسلام است.

در هیچ کجای دنیا آن کسانی که اعتماد به خداوند و اعتقاد به معاد و روز قیامت ندارند نمیتوانند دارای چنین مقاومتی باشند.

 

باز باران شهیدان بود و من

باز شب ‌های «مریوان» بود و من

دست ‌هایم باز تا آهنج رفت

تا غروب «كربلای پنج» رفت

ای غریو توپ‌ها در بهت دشت

آه ای اروند! ای «والفجر هشت!

در هوا این عطر باروت است باز

روی دوش شهر، تابوت است باز

باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟

پای این البرز هم ‌زنجیر كیست؟

پشت این لبخندها اندوه ماند

بارش باران ما انبوه ماند

همچنان پروانه ‌ها رفتید، آه!

بر دل ما داغ‌ تان چون كوه ماند!

دلم برای غروب شلمچه

امواج اروند

طلوع طلائیه

غربت پاسگاه زید

و....

دلم براي شهدا
براي سادگي شان...
براي اخلاصشان...
براي چهره هاي نورانيشان...
براي درکشان...
تنگ شده....
اي شهدا خوشا به سعادتتان...

شادی روح شهدای والفجر ۸ صلوات     

پی نوشت:

نوای وبلاگم دوستانی که خواسته بودند از لینک زیر دانلود کنید

مداحی ابوذر بیوکافی


عربستان سایت رهبر انقلاب را فیلتر کرد+عکس

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:28  توسط فدایی ولایت 

 
در پی اطلاع‌رسانی دقیق سایت دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری از اجلاس جهانی جوانان و بیداری اسلامی و در آستانه اقامه نماز جمعه توسط ایشان، مسئولین عربستانی این سایت را از دسترس کاربران عربستانی خارج کردند.
پايگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت‌الله‌العظمی سيدعلی خامنه‌ای (مد‌ظله‌العالی) در عربستان فیلتر شد.

در پی اطلاع‌رسانی دقیق سایت دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبری از اجلاس جهانی جوانان و بیداری اسلامی و در آستانه اقامه نماز جمعه توسط ایشان، مسئولین عربستانی این سایت را از دسترس کاربران عربستانی خارج کردند.

آگاهان معتقدند که به دلیل شرایط ویژه منطقه در پی بیداری اسلامی و بهار عربی، خطبه‌های نماز جمعه آتی که توسط مقام معظم رهبری اقامه خواهد شد حاوی پیام‌های ویژه‌ای به ملت‌های مسلمان است. از این رو و در پی انعکاس ابراز ارادت ویژه جوانان مسلمان شرکت کننده در اجلاس اخیر بیداری اسلامی که نشان از تاثیرگذاری جمهوری اسلامی ایران در روند بیداری اسلامی دارد، دولت عربستان محدودیت ویژه‌ای را برای انتشار اخبار مربوط به بیانات مقام معظم رهبری تدارک دیده است.



عربستان یهودی ملعون از فشار بیش از حد و حرص درونیش سایت خامنه ای دات آی آر رو در این کشور فیلتر کرد...اونم درست زمانی که خطبه دوم حضرت آقا به عربی خونده شد..به کوری چشم وهابی ها خطبه اقا رو در وبلاگ ها و سایتهایمان منتشر میکنیم/دوستان وبلاگ نویس و نویسنده دست بکار شوید .
ادامه ی مطلب خطبه ی فارسی و عربی امام خامنه ای

ادامه مطلب

شهدای گمنام

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 15:54  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا


مطلبی رو در یکی از وبلاگ ها دیدم که تاسف و اندوه نتیجه اش بود و این متن کامل آن پست و ویدئوی منتشر شده در آن وبلاگ است.

باهم ببینیم کوتاهی مسؤلین شهری و استانی را در رابطه با قبور شهدای گمنام شهر خان به بین که تاسف عاشقان شهدا و خانواده شهدا را به دنبال آورده. توضیح اینکه این شهدا در سال 1384 در این مکان دفن شده اند و پنج نفر هستند اما اکنون نشانه ای از قبور آنها وجود ندارد و معلوم نیست پول بودجه ساخت یادمان آنها به جیب چه کسانی رفته است...!

مسولیت شهدای گمنام با حفظ آثار است اما آنها به در خواست مسولین شهر و تعهد ساخت یادمان،شهدا را دفن کرده اند اما...

در پی گیری ها معلوم شد بیست میلیون بودجه آن گم شده!!!!!

راستی با سه هزار میلیلارد چندتا از این یادمانها میشه ساخته؟؟؟؟؟؟؟

مسولین شهر خان به بین و مسولین بنیاد شهید استان گلستان با خبر باشند که بعد از چندماه دیگر اگر به وضعیت این مکان رسیدگی نشود از منازل و اتومبیل های شخصی این افراد که بعد از ورود این شهدا در شهر خان به بین ساخته و خریداری شده اند،عکس گرفته خواهد شد و با نام کامل ایشان در وبلاگ قرار خواهد گرفت تا عبرتی شود برای سایر مسولین بی لیقات ...

ای شهدا تا آخر ایستاده ام.کیست جلوی من را بگیرد.....

هرکس می تونه کمک کنه و این مطلب را در وبلاگ یا سایت ها منتشر کنه تا شاید قبور این شهدا پیدا بشه و سقفی براشون ساخته بشه و زمینه سازی بشه برای ساخت مرقد حضرت زهرا سلام الله

برای دیدن فیلم روی لینک زیر کلیک کنید

http://www.aparat.com//v/a2b4378504350d4b2c97014e4a224bf1112369

محکمه خون شهدا محکمه عدلیست که ما را در آن به محاکمه می کشند...

منبع:پلاک شهادت


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:58  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

آمده بود اهواز شنیده بود اینجا جنس ارزان است هر دفعه می آمد و خرید می کرد و می رفت. اما این بار با فرمانده گردان ما رفیق شده بود.آمده بود گردان ما همین طوری بدون پرونده!

مدتی پیش ما ماند بچه ها با او رفیق شده بودند یک روز با او صحبت کردم.یکدفعه با تعجب دیدم صلیب در گردن دارد!

اسمش را پرسیدم.گفت: فٍردریک

مدتی در گردان ماند.شاید خدا می خواست او بماند با بچه ها خیلی صمیمی شده بود اصلا یکی از خود ما شده بود.مدتی گذشت روز ۲۸ صفر بود.مجلس عزاداری امام حسن مجتبی برگزار شد.

همه گریه می کردند همه اشک می ریختند فردریک هم یکی از ما شده بود.او هم برای پسر فاطمه اشک می ریخت. بعد از جلسه در حالی که خیلی منقلب شده بود جلوی بچه ها قرار گرفت و گفت: من را دیگر مجتبی صدا کنید.با تعجب نگاهش مبی کردیم اینگونه فردریک شد مجتبی!

آمادگی گردان هر روز بهتر از روز قبل بود فردریک یا همان مجتبی رفیق صمیمی ما شده بود.فرودین ۶۶ به سوی شلمچه حرکت کردیم در ادامه کربلای ۵ این بار عملیات کربلای ۸ آغاز شده بود. مجتبی می خواست در میان نیروهای خط شکن باشد هر چه اصرار کردیم در مقر گردان بماند بی فایده بود نیمه های شب حرکت بچه ها شروع شد. به سرعت از میان موانع و میدان مین عبور کردیم. خودمان را به خاکریزهای دشمن رسانیدیم. در راه تعدادی از بچه ها به شهادت رسیدند. یک روز هم در خطوط اول نبرد ماندیم. شب بعد با گردان دیگری جا به جا شدیم و برگشتیم.

فرمانده لیست اسامی را در دست گرفته بود.حضور و غیاب می کرد بیشتر بچه ها حاضر بودند اما از مجتبی خبری نبود! هیچکس از او خبری نداشت فقط محسن در آخرین لحظات او را دیده بود.به سراغ او رفتیم.اشک امانش نمی داد.بعد از دقایقی گفت:

در میدان مین ابتدا گلوله ای خورد و مجروح شد.به سختی به همراه یچه ها جلو آمد. لحظاتی بعد روی مین رفت و انفجار شدیدی رخ داد.از پیکر مجتبی هیچ چیزی باقی نماند.

او هم به کاروان شهدای جاویدالاثر پیوست .

به نقل از کتاب آسمانی ها

سلام غریب تر از هر غریب،سلام مزار بی چراغ، تربت بی زائر، بهشت گمشده

سلام آتشفشان صبر، چشمان معصوم، بازوان مظلوم

سلام سینه شعله ور، جگر سوخته، پیکر تیر باران شده

سلام امام غریب من

ایام شهادت دومین نور ولایت،صاحب کرامت و شفیع قیامت امام حسن مجتبی(ع) و رحلت خاتم الانبیا محمد مصطفی(ص) و شهادت امام رضا (ع) را به پیشگاه حضرت بقیه الله (عج) و امام خامنه ای و تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم.

                                  *****************************

سخن آخر:

جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق می کنند

"شهادت در رکاب امام خمینی زیباست اما دفاع از ولی فقیه حاضر از آن هم زیباتر است. خون دادن برای امام خمینی زیباست اما خون دل خوردن برای امام خامنه‌ای از آن هم زیباتر است. "
 
شهید سید مرتضی آوینی

9 دی

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 21:58  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا


شب عملیات والفجر 8 بود به محمد گفتم: فردا صبح در اروند رود در شکم نهنگ هستیم یا بدنهایمان قطعه قطعه خواهد شد.

محمد گفت: موسی جان! یک جان ناقابل داریم برای رضای خدا هر چه او بخواهد می شود از خدا می خواهم این بدن ناقابل برنگردد و در جبهه بماند.

خاطره ای از همرزم شهید

امام حسین علیه السلام در میدان شهادت در آن روز ندای هل من ناصر ینصرنی سر داد و اینک ما می گوییم حسین جان اگر در آن زمان کسی به فریادت نرسید و ندای ترا لبیک نگفت ما پیروانت تحت رهبری امام خمینی در فضای گرم و خونین کربلای ایران به ندای غریبی ات لبیک می گوییم.

دایی عزیزم

در آن زمان به ندای غریب امامت لبیک گفتی و ما امروز به ندای غریبانه و مظلومانه رهبر و مقتدایمان لبیک می گوییم.

                                                

                                              اهل دنیا بدانند!

ما تا آخر به پای این سید بزرگوار ایستاده ایم و با گوشه ی چشمشان جان خود را فدا خواهیم کرد.


mobarezclip.com


                                 روز بصیرت بر ولایتمداران با بصیرت گرامی باد.


پیکر سالم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 14:55  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

شهید محمدرضا شفیعی

چهارده سال بیشتر نداشت برای جبهه رفتن اقدام کرد ولی قبول نمی کردند. بالاخره با دست بردن در شناسنامه راهی منطقه شد. نوزده سالگی برای آخرین بار اعزام شد.

رفته بود کلی تسبیح و ... برای دوستانش خریده بود.مادرش گفته بود:چیکار می کنی؟تو بعدها خرج داری زندگی باید تشکیل بدی،خونه می خوای و...

گفته بود:خونه من یک متر جا هست که نه آهن می خواد نه گچ! بالاخره خداحافظی کرد و رفت.

از نیروهای واحد تخریب لشگر علی بن ابی طالب علیه السلام بود.عملیات کربلای چهار آخرین عملیات او بود. دوستانش می گفتند به سختی مجروح شد و پیکرش جا ماند. محمدرضا شفیعی به جرگه شهدای گمنام پیوست. برخی می گفتند او اسیر شده چون دوستانی که در کنار او بودند همگی اسیر شدند اما خانواده چشم انتظار او بود. آزادگان به میهن بازگشتند اما خبری از او نشد. یکی از آزادگان گفته بود: ما دیدیم که محمد رضا اسیر شد اما خبری از او نداریم. ناله ها و گریه های خانواده بیشتر شد. همه آرزو داشتند خبری از گمشده شان به دست آورند.

سال هشتاد عراق و ایران برای تبادل اجساد توافق کردند.مرداد ۸۱ خبر بازگشت پیکر محمدرضا اعلام شد.خبر خیلی عجیب بود پیکر محمدرضا بعد از ۱۶ سال سالم است!!!

او در کربلای چهار مجروح و سپس اسیر می شود.یازده روز او را به همین وضع نگه می دارند.بعد می گویند:باید به امام توهین کنی.او هم فریاد می زند:مرگ بر صدام

بعثی ها آنقدر او را می زنند تا به شهادت می رسد.پیکر او را در قبرستانی در نزدیکی کربلا به خاک می سپارند. حالا بعد از ۱۶ سال پیکر او را از خاک خارج کرده اند.بدن او سالم مانده گویی که به خواب رفته است!

بعثی ها سه ماه پیکر او را زیر آفتاب انداختند تا پوسیده شود.آهک و دیگر مواد فاسد کننده بر بدنش ریختند اما بدنش همچنان سالم مانده بود.فرمانده عراقی که پیکر او را تحویل می داد گریه می کرد. می گفت:خدا از سر تقصیرات ما بگذرد.وقتی شهید محمدرضا شفیعی را داخل قبر قرار دادند فرمانده اش صحبت کرد و گفت:نماز شب این شهید هیچگاه ترک نمی شد.همیشه غسل جمعه را انجام می داد.

وقتی برای امام حسین علیه السلام گریه می کرد قطرات اشک خود را به صورت و محاسنش می مالید. راز سالم ماندن پیکر این شهید اینهاست. 

خدا خواست محمدرضا شفیعی از گمنامی خارج شود تا برای همیشه تاریخ سندی باشد بر  حقانیت یاران مظلوم حضرت روح الله.

محمدرضا در گلزار شهدای علی ابن جعفر قم آرمیده است. 

منبع:کتاب خط عاشقی و خاطرات دوستان شهید

 


هدیه یک شهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 14:27  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا


با نگاه آخرینش خنده کرد                              ماندگان را تا ابد شرمنده کرد

در سال64قبل از عملیات والفجر 8در منطقه آبادان روستای رحمانیه،کنار رود خانه بهمن شیر داخل نخلستان های این روستا اردوگاه زده بودیم وبرای یک دوره آموزشی شنا وغواصی در بین دوستان برای سومین بار بود که با شهید بزرگوار محمد آقا اشتری همرزم بودم ،یک روز صبح برای ورزش صبحگاهی با تجهیزات کامل باید شرکت می کردیم من آخرین نفری بودم که از چادر استراحت بیرون آمدم . در بین راه شهید محمد آقا اشتری را دیدم وبه من گفت: بهرام چرا اینقدر دیر می آیی؟جواب دادم داشتم چادررا تمیز می کردم ،گفت :بابا با اخلاص ! سوال کردم محمد آقا این چیه تو دستتون جوابی به من نداند.

گذشت تا در طول روز که آموزش بودیم حوالی ساعت 2بعد ظهربود مسئول آموزش دستور داد کلیه نیروها با تجهیزات کامل کنار رود خانه به خط شوند همگی آماده شدیم آمدیم کنار رودخانه بهمن شیر،این رودخانه انشعابی از رودخانه کارون میباشد رودخانه آرام بود، آرامشی که بعد سالها وقتی کنار این رود خانه می ایستم مرا با خود به روزگارانی میبرد که با چه بزرگوارنی همرزم بودم که الان فقط با یاد وخاطراتشان زنده هستم ونفس میکشم. کنار اسکله قایق های موتوری که هر دسته رزمی سوار یک فروند قایق می شدیم که من به همراه شهید والا مقام محمداشتری سوار شدم،یک لحظه دیدم این شهید بزرگوار همان کیف چرمی قهوه ای رنگ در دستش بود.خیلی با خودم فکر کردم آخه این چه چیز گرانبهایی است که محمد آقا همیشه در دستشان است. دوباره سوال کردم باز هم چیزی نگفت اما تمام ذهنم را مشغول خود کرده بود. قایق که داشت حرکت میکرد شهید با صدای بلند ملوان را صدا زد صبر کن ،صبرکن ایشان پیاده شد وکنار یک نخل آن کیف چرمی را لابه لای برگهای ریخته شده نخل پنهان کرد من خیلی حساس شده بودم. فرمانده آموزش دستور داد تمام بچه ها با لباس وتجهیزات کامل بریزندتوی آب محمد آقا چون فرمانده بود ایستاد وسط قایق با صدای بلند به بچه ها می گفت:بریزید توی آب ،بریزید توی آب همگی ریختیم توی آب اینجا بود که باید هر طور شده خودمون را نجات می دادیم وشنا کردن را که در کلاسهای تئوری آموزشی دیده بودیم در میدان عمل بکار می گرفتیم خدای من چه لحظات شیرینی بود بچه ها با تمام اخلاص وایمان تلاش میکردند. بعد از یک آموزش طولانی حدودا ساعت 5بعد از ظهر از آب بیرون آمدیم من در تمام طول شنا کردن در آب فکرم این بود که وقتی برگشتم به سراغ آن کیف چرمی که شهید کنار اون نخل پنهان کرده بروم وبردارم اگر چه خسته بودم اما وقتی رسیدم دیدم شهید اشتری زودتر از من رسیده بود وسوال کرد بهرام اینجا چه می کنی؟ خیلی خجالت کشیدم وگفتم محمد آقا راستش آمدم ببینم اون کیف چرمی که دائم دست شماست رو ببینم چون هر بار سوال کردم جوابی ندادید ،وقتی به صورتشون نگاه کردم با تبسمی زیبا دست دور گردنم انداخت وگفت:برادر عزیزم این کیف خیلی برایم باارزش است برای تو هم حتما باارزش است که به دنبال آن آمدی. محمد آقا با آن قد وقامت بلند دست انداخته دور گردنم خستگی شنا را برای لحظه ای فراموش کردم شهید گفت: این قرآن جیبی است که این قرآن را از زمان لشگر 17علی ابن ابیطالب در پادگان سپنتا منطقه دارخوین به یادگار دارم وهر شب سوره واقعه راقبل از خواب تلاوت می کنم سوال کردم سوره واقعه ؟گفت بله ، چند شب این قران را به امانت به تو میدهم تا سوره واقعه را بخوانی وسعی کن حفظ کنی ویادت باشه حتما با ترجمه بخوانی با تمام اشتیاق که داشتم قرآن را گرفتم وهرگز آن لحظات از خاطرم پا ک نخواهد شد. واین یکی از درسها یی بود شهید محمد آقا اشتری برای من همیشه به یادگار گذاشت وآن خواندن سوره واقعه و این هدیه معنوی آن شهید است که هر شب قبل از خواب آن را تلاوت می کنم، در سالروز تولدش بهترین هدیه او برای من تلاوت سوره واقعه می باشد.

حال شما خواننده محترم چه هدیه ای را به مناسبت سالروز تولد شهید محمد اشتری خواهید داد؟

روحش شاد وراهش پررهرو باد... 

 پی نوشت:
خاطره ی بسیار زیبا برگرفته از وبلاگ همرزم داییم دکتر بهرام زمانی

دایی عزیزم

وقتی نگاهم رو تطهیر می کنم

رد پایت در هورالعظیم

اشکهایت در اروند

و صدایت در نی زارهای شلمچه پیچیده است

کوچه های آسمان عطر تو را گرفته است.

دایی جان تولدت مبارک.


یونس های انقلاب

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:15  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا


یونس های انقلاب

شهید محمد اشتری و شهید سید نورالدین موسوی

در شب سو م شهادت سالار شهیدان ویاران با وفایش به یاد دوستان شهیدم افتادم یاد شهیدان عملیات والفجر ۸یاد شهیدانی که من به شخصه از آنها به عنوان یونس های انقلاب اسلامی ودفاع مقدس یاد می کنم،وقتی قرآن را تلاوت می کنیم ودر آیات آن تدبر می کنیم ،از آنجایی که وقتی متوجه می شویم سرگذشت پیشینیان به این آیه می رسیم در سوره اعراف آیه ۱۷۶ که می فرماید فاقصص القصص لعلهم یتفکرون این داستانها را برای آنها بازگو کن ،شاید بیندیشندو بیدار شوند بله وقتی سرگذشت پیامبر خدا حضرت یونس (ع)را مورد مطالعه قرار می دهیم در سوره انبیا آیه 87و88خداوند می فرماید یونس را به یاد آور که درآن هنگام خشمگین از میان مردم رفت و در کام نهنگ فرو رفت صدا زد خداوندا جز تو معبودی نیست و خدا اورا نجات داد واینگونه مومنان را نجات میدهد.

آری شهدای عملیات والفجر ۸در رودخانه بزرگ وپرشتاب وچابک اروند رود یونس های این انقلاب در دل نهنگها هستند اما با این تفاوت که این شهدا خود راه سعادت و نجات کشور واسلام را انتخاب کردند،ومدافع حریم ولایت شدند.

یکی از این شهیدان شهید بزرگوار وبااخلاص شهید محمد اشتری است پاسداری که که در خیلی از عملیاتها ومناطق پدافندی جبهه های جنگ ندیدم لباس سبز سپاه را برتن کند،او همیشه با لباس خاکی بسیجی به مانند سایرین در کنار برادران خود ظاهر می شد

به لحاظ قدو قامت خیلی رشید وبلند قد بود،من خیلی قد کوتاه و۱۴ساله بودم هر وقت کنارش قرار می گرفتم به من می گفت بهرام کوچیکک درجاده خندق محلی بود که به آن می گفتن محراب یا کاسه نزدیکترین نقطه به سنگرهای عراقی بود البته سنگر که چه عرض کنم یک دژبسیار بلند ومستحکم که واقعا سنگرهای پدافندی ما در مقابل آن هیچ بود وبه دلیل اینکه فاصله ما با دشمن ۵۰الی ۶۰متر بود ویادم هست هرروز صبح که در سنگر تیربار نگهبانی می دادم خیلی دقت می کردم در چه ساعتی عراقی ها نگهبانان خود را تعویض می کنند یک روز که داخل سنگر بودم وهوا خیلی گرم ،مرداد ماه سال ۶۴منطقه هور که هوای بسیار شرجی می شد شهید محمد اشتری که درآن زمان معاون دسته بود برای سرکشی به سنگر نگهبانی آمد ومن به پای او بلند شدم ووقتی به او نگاه می کردم لذت می بردم صورتی نورانی وزیبای داشت از من سوال کرد اوضاع چطوره؟گفتم خدارا شکر خوبه اما خیلی هوا گرمه برگشت وخیلی آرام وبا معنی وزیبا گفت بهرا م می دانی در کربلا عطش جه کرد با امام حسین ع از خجالت سرم را به زیر انداخته وگفتم حاج محمد آقا بله ،آخه من هرگز به او محمد آقا نگفت

گذشت تا اینکه در یک شبی در همان محل (کاسه )،محراب قرار بود سنگر سازی کنیم چون در طول روز بدلیل در تیررس بودن دشمن خیلی تردد نمی کردیم وشبها بیشترین کارها ی پشتیبانی را انجام می دادیم،یکی از آن کارها ساخت سنگرهای بتونی بود که باید د رشب انجام می دادیم یک شب شهید محمد آقا اشتری بهمراه شهید بزرگوار سید نورالدین موسوی وبرادر عزیز شکرا...دهقانی ،شهید مهرداد زمانی ومن داشتیم سنگر می ساختیم اون شب من خیلی سر حال بودم وخیلی شوخی می کردم ،شهید مهرداد گفت بهرام چرا اینقدر می خندی ،گفتم از محمد آقا اجازه گرفتم تمام کمپوت های گیلاس را باز کنم وبریزم توی کلمن آب به جای آب ،آب گیلاس به بچه ها بدم ومحمد آقا گفت بهرام وقتی آب گیلاسها را ریختی تفاله هاشو نریزی بیرون بیار تا بگم چکار کنیم ،وشهید محمد اشتری و شهید نورالدین موسوی مشغول کارکردن بودندوقتی رسیدم به آنها سلام کردم وگفتم یا حسین ع شهید محمد آقا اشتری گفت فدای لب تشنه ات یاحسین ع ساعت حدودا ۲نیمه شب بوددر همین حین که داشتم با محمد آقا اشتری حرف می زدم دست محمد آقا روی دیوار سنگر بود که شهید نورالدین موسوی ناگهان یکی از بلوکهای سنگین سیمانی را انداخت روی دست محمد آقاکه این برادر رشید وپر قدرت هیچ نگفت خیلی آرام گفت بهرام بلوک را آرام بلند کن ،گفتم چرا گفت دستم زیر بلوک مانده چنان شد که شهید موسوی خیلی ناراحت شد دست محمد آقارا گرفتم وچیزی که احساس کردم دردشو تسکین میده توی دهنم گذاشتم واو سرم را در بغل گرفت وگفت بهرام ولش کن فدای دستهای ابوالفضل العباس ع واینجاست که شهید بزرگوار محمد اشتری درس دیگری از عاشورا را یادمان داد

داغی که بردلها مانده است وای یاران داغ شهیدان  است

پی نوشت: برگرفته از وبلاگ همرزم داییم دکتر بهرام زمانی


روز عاشورا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 13:48  توسط فدایی ولایت 

بسم رب الشهدا

شهید محمد دهلوی

آبان سال 59 بود روز عاشورا آماده شدم تا به هیئت بروم ساعت 10 صبح بود یکدفعه ضعف شدیدی در بدنم حس کردم گویی جان از بدنم خارج می شد.همان جا کنار در نشستم نفهمیدم خواب بودم یا بیدار یک دفعه محمد پسرم را دیدم که با فرق خونین روی زمین افتاده!

محمد من تراشکار ماهری بود وضع مالی خوبی هم داشت اما بعد از پیروزی انقلاب همه چیز را رها کرد و وارد سپاه شد.کردستان و گنبد و ...در همه مناطق حضور داشت.با شروع جنگ هم راهی غرب کشور شد.کمی که حالم بهتر شد رفتم و آخرین نامه محمد را دوباره باز کردم. آنجا نوشته بود: مادر جان، خمینی عزیز، حسین زمان ماست. ما باید او را یاری کنیم. شاید به دنبال زندگی راحت باشیم و چند سالی نان و آب خوبی داشته باشیم اما آخر چه!؟

مرگ با عزت که درس عاشورا است از زندگی با ذلت بهتر است.

چند روزی از عاشورا گذشت. شخصی که می گفت از همرزمان محمد است به خانه ما آمد. ایشان گفت: صبح عاشورا با سی نفر از بچه های سر پل ذهاب به عملیات رفتیم. در راه کمین ضد انقلاب گرفتار شدیم. آنها از همه طرف به ما حمله کردند از جمع بچه ها فقط من می توانستم از میان کوه و تپه ها فرار کنم.بقیه بچه ها همگی به شهادت رسیدند.ایشان در حالی که گریه می کرد ادامه داد:ضد انقلاب حتی به جنازه های شهدا رحم نکرد!ما روز بعد تمام آن منطقه را گشتیم اما اثری از پیکرهای شهدا پیدا نکردیم.

همه گریه می کردیم.پرسیدم:شما محمد من را دیدی؟مطمئن هستی شهید شده؟!

گفت:بله اتفاقا ایشان را دیدم. گلوله ای به فرق سر او اصابت کرد و روی زمین افتاد. پرسیدم چه ساعتی این اتفاق افتاد؟گفت: حدود ساعت 10 صبح!

حجت الله صفری یکی دیگر از دوستان محمد بود که در همان ماجرا مفقود الجسد شد. منزل آنها نزدیک خانه ما بود. مادر حجت الله بیشتر از من بی تابی می کرد، با لباسهای پسرش سجاده ای درست کرده بود روی آن نماز می خواند. مرتب به من سر می زد و دلداری می داد می گفت:مطمئن باش پسران ما اسیر شده اند! با بازگشت اسرا خبری از آنها نشد آن مادر خیلی ناله می کرد مدتی بعد هم از داغ فرزندش دق کرد و از دنیا رفت! اما من سالها در آرزوی دیدار پسرم بودم هیچ خبری از او نداشتم تا اینکه دو سال قبل ناراحتی قلبی من شدیدتر شد.آنقدر که هیچ کاری نمی توانستم انجام دهم. به خاطر کهولت سن هیچ کاری نمی شد کرد. تا اینکه انتظار من به سر آمد یک شب پسر من محمد،با لباس سپاه و یک اتومبیل زیبا به دیدار من آمد!با هم به بهشت زهرا بر سر مزار حسین،پسر دیگرم رفتیم.آنجا خیلی خلوت بود همین که به مزار حسین رسیدیم یکدفعه جمعیت زیادی در کنار ما جمع شده اند آنها به من و محمد سلام می کردند!فهمیدم آنها شهدا هستند.

بعد محمد من را به خانه رساند و اشاره ای به قلب من نمود یکدفعه از خواب پریدم هنوز بوی محمد در خانه می آمد!

پزشک معالج هم باورش نمی شد.هیچ اثری از ناراحتی قلبی بجا نمانده بود. قلب من دیگر هیچ مشکلی پیدا نکرد.از آن روز هم پسرم مرتب به من سر زد. آخرین بار روز عاشورا بود، دی ماه سال 88 وقتی در غروب عاشورا صحنه های هتک حرمت به این روز عزیز از تلویزیون پخش شد فقط اشک می ریختم. همان شب باز پسرم به دیدن من آمد با هم به باغ زیبایی رفتیم. در گوشه ای از باغ نهر آبی بود که اطراف آن را درختان و چمن پوشانده بود باغ بسیار زیبا بود. یکدفعه حضرت امام را دیدم. با همان هیبت زمان حیات،پیراهن سفید بر تنشان بود مشغول وضو بودند.

چلو رفتم و سلام کردم. حضرت امام با خوش رویی جواب دادند.

بی مقدمه گفتم:آقا این چه وضعی است که به وجود آمده! چرا بعضی این کارها را می کنند؟!

حضرت امام لبخندی زد و فرمود: دلتان قرص باشد هیچ اتفاقی نمی افتد! تمام شد و....

پی نوشت:چه کوتاه است فاصله ظهر غدیر تا ظهر عاشورا!روز بالا رفتن دست علی علیه السلام تا روز بالا رفتن سر حسینعلیه السلام،با بصیرت، یار امام زمانمان باشیم... 

برگرفته از کتاب شهید گمنام



آخرين مطالب

درباره ي پرستوي مهاجر

به یاد دایی عزیزم
شهید محمد اشتری
مشخصات:
تاریخ تولد:۲۵/۹/۱۳۴۰
تاریخ شهادت:۲۱/۱۱/۱۳۶۴
محل شهادت:اروند رود-جزیره بوارین
بازگشت پیکر:1/11/1377
عملیات والفجر ۸

"اي شقايقهاي آتش گرفته دل ما شقايقي است که داغ شهادت شما را بر خود دارد آيا آن روز نيز خواهد رسيد که بلبلي ديگر در وصف ما سرود شهادت بسرايد؟"(شهید آوینی)
*******************
امروز زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست.(امام خامنه ای)
*******************
حس می کنم به دانشگاهی وارد میشوم که مکتب آن شهادت و معلمش حسین(ع) می باشد.(شهید محمد اشتری)

خاکريز ها

 

پشت خاکريز

عاشقان شهدا

مقام معظم رهبری
شهید من
قافله شهدا
پلاک شهادت
ولایت علوی 12
یک قدم تا خدا
لبیک یا حسین(ع)
خاکریز دختران
دختران بابا عطا
بانوی آسمان
او شمع و من پروانه
گل واژه های من
یا علی مدد
دلگویه
جانم فدای رهبر
خاطرات چادر مشکی
مدیون شهدا
رخت آسمانی
فتح آفتاب
یاد فکه بخیر
موعود
پاتوق عمارها
مرز شهادت
سرباز امام خامنه ای...حضرت ماه
اشک و چفیه
تاج بندگی
جا پای ولایت(همرزم دایی)
مسافر
عشق=خامنه ای
بهترین مسیر
مردان نبرد
راه شهدا
پرستو های مهاجر
خادم الزهرا
سجده گاه سلامت
بچه های آسمان
نسلی از سلمان
خاکیان خط شکن(فرماندهان جنگ نرم)
خاکریز خاطرات
شهد ایثار
ستارگان خاکی
مکتب القرآن شهرستان ملایر
با شهدا
یاد امام و شهدا
آرزوی من شهادت
مرجع نیازمندی های ایران
سربداران 313
السلام علیک یا اباعبدالله (علیه السلام)
شهید گمنام
راهی نمونده تا خدا
به رنگ باران به رنگ خدا
مین و شهادت
فرهنگ جبهه
چمران کردستان
جمعه های بی نشان
لبخند بی مزایده
ایثار و شهادت
توتیا
خاکریز 30
از خاک تا افلاک
خادم الشهدا
کبوتران زمینی
جزیره ی مجنون
ولایت سید علی
استقامت
انفجار نور
بسیجی بی ادعا
گروه سایبری مهندس میرزابیگی
☫ مقر افسران جنگ سایبری ☫
کائنات برای شما
مهندسی معکوس دو سیده تا خدا
دستنوشتـﮧ هاے محمدجواد میرزابیگے
تاانتها با ولایتیم
والعصر
عفاف سلاحی برای زن...حجاب سپری برای زن
((-------«امام منجي»-------))
فطرس
کسوف عشق
سرزمین عشق
آخر الزمان
فاتحه ای برای شقایق
مفرد مذکر غائب(عج)

امکانات

جنبش وبلاگی دفاع از مقدسات
سربداران313

راه رضوان

انفجار نور

ولایت سید علی

پايگاه اطلاع رساني ناحيه مقاومت بسيج شهرستان كبودراهنگ


 دایرکتوری یوسف زهرا = اولین و بزرگترین دایرکتوری ارزشی نویسان


 گروه سایبرے مهندس میرزابیگی

گل نرگس

کبوتران زميني



لوگوي سايت


طراحي و کد نويسي توسط گروه قم گرافيک