یاد افلاکیان
نوشته شده در تاریخ شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۴ توسط ڪربـلایے بے نشان
 بسم رب الشهدا

شهید سید مصطفی صدر زاده با نام جهادی "سید ابراهیم"

وصیتنامه:

از تمام دوستان و آشنایان در ابتدای وصیت‌نامه خویش تقاضا دارم به فرامین مقام معظم رهبری گوش‌ دهند تا گمراه نشوند. زیرا ایشان بهترین دوست شناس و دشمن شناس است.

مردم عزیز ایران یادمان باشد که به خاطر وجب به وجب این سرزمین و دین اسلام چقدر خون دادیم چقدر بچه‌های ما یتیم شدند،‌ زن‌ها بیوه، مادرها مجنون، پدرها گریان فقط و فقط برای خدا بود. در این ماه مبارک رمضان دل ما شکست،‌ دل امام زمان بیشتر و بیشتر که در مملکت شهدا حرمت ماه خدا توسط بعضی‌ها نگه‌داشته نشد و برادارن و خواهران من ماهواره و فرهنگ کثیف غرب مقصدی به جز آتش دوزخ ندارد. از ما گفتن ما که رفتیم...

بی‌بی زینب آن زمانی که شما در شام‌ غریب بودید گذشت دیگر به احدی اجازه نمی‌دهیم به شما و به سلاله حسین(ع) بی‌احترامی کند. دیگر دوران مظلومیت شیعه تمام شده. بی‌بی‌جان انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم بی‌بی عزیزم مرا قاسم خطاب کن مرا قاسم خطاب کن روی خون ناقابل من هم حساب کن...

دوستان با معرفت، هم رزمای بسیجیم!

چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش می کنم:

1- وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم ...

2- وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید ، هرگز...

3- اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...

4- سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشانتان می دهد.

5- دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.

6- خود سازی دغدغه اصلی شما باشد.

شهید مصطفی صدرزاده در یادداشتی به دوستان بسیجی خود می‌نویسد:

چه می‌شود روزی سوریه امن و امان شود و کاروان راهیان نور مثل شلمچه و فکه به سمت حلب و دمشق راه بیافتد.

فکرش را بکن، راه می‌روی و راوی می‌گوید اینجا قتلگاه شهید رسول خلیلی است، یا اینجا را که می‌بینی همان جایی است که مهدی عزیزی را دوره کردند و شروع کردند از پایش زدند تا ... شهید شد.

یا مثلا اینجا همان جایی است که شهید حیدری نماز جماعت می‌خواند، شهید بیضایی بالای همین صخره نیروها را رصد میکرد و کمین خورد، شهید شهریاری را که می‌شناسید همین‌جا با لهجه آذری برای بچه‌ها مداحی می‌کرد، یا شهید مرادی آخرین لحظات زندگیش را اینجا در خون خودش غلتیده بود، یا شهید حامد جوانی اینجا عباس‌وار پرکشید.

خدا بیامرزد شهید اسکندری را همین‌جا سرش بالای نیزه رفت و شهید جهاد مغنیه در این دشت با یارانش پر کشید.

عجب حال و هوایی می‌شود کاروان راهیان نور مدافعین حرم، عجب حال و هوایی...

منبع:مدافعان حرم(پروانه های شهر عشق)



نوشته شده در تاریخ جمعه یازدهم دی ۱۳۹۴ توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا


در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.

مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".

فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".

یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".

بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".

سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".

بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت.

پ.ن: سلام

کاملا" اتفاقی با خاطره شهید بروجردی روبرو شدم، درشرایطی که واقعا" برام یه درس بزرگ بود.

انشاءالله بتونیم به سیره شهدا عمل کنیم...



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ توسط ڪربـلایے بے نشان

 

بارها خواستم بیام امانشد انگار توفیق اینجا اومدن نداشتم...

خاطرات راهیان ...دلنوشته ها..تمام مطالب و کامنت های 1 سالم پاک شده...

کاش کپی تمام مطالبمو داشتم...حیـــــــــــــف!

انشاءالله با کمک دایی عزیزم بتونم مثل قبل ادامه بدم...

 شروع دوباره...

ســـــــــــــــــــلام....



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان

بسم رب الشهدا

شهید منوچهر مدق خطاب بہ همسرش:

وقتے من  را گذاشتید توے قبر،یڪ مشت خاڪ بپاش بہ صورتم ...

همسر شهید:

پرسیدم چــرا؟

گفت:

براے اینڪہ بہ خودم بیایم و ببینم دنیایے ڪہ بهش دل بسته بودم و بہ خاطرش معصیت مے کردم یعنے همین...】‌

منبع: ڪتاب اینڪ شوکران

اندڪے  تامل ...

شبـــ در وقتـــ خوابـــ قدرے فــکــر کنیم

                                     امروز چہ کردیم کہ لیاقتــ زنده ماندنــ را داشتہ ایـــم...

***************************************

دلتنگی نوشت:

من و تــــ❤ـــو  و قــــرار پنج شنبه هایم و مزار شهدا

اما سنگـــ مـــزار تـــو در گــلـــزار شهدا نیستـــ

 سنگـــ مـــزار تـــو دلِ دل تنگ من استــ که این روزها دیگر تابــ و طاقتے برایش نمانده استــ...

دلم برایتــــ تنگــــ شده...

تــ❤ــو بــ ه آرزوے مـن رسیـدے ❀ دعا کن مـن هم بـ ه آرزوے تــ❤ــو برسم..

  ❤‿︵‿︵❤۲۱بهمن...ســـالـــروز آسمانے شدنتــــ...

                                       دایے جان شهادتتــــ مبارکـــــــــــ❤‿︵‿︵❤



نوشته شده در تاریخ سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

شهید احمدی روشن

«من در نطنز،
با شب بیداری،
با کار مضاعف،
با دوری از زن و بچه،
با غنی سازی،
با پیشرفت در انرژی هسته ای،
با یو سی اف،
با فلان فرمول شیمیایی و با نماز شب کنار لوله های آزمایشگاهی،
مشغول مبارزه دیگری با فتنه هستم»

20 در صد غنی سازی پـَـــر...                                          

                                      ای شهید راهت ادامه دارد!؟+

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان

 

فقط یک جا مانده 

می فهمد

رفتن تا کربلا

یعنی چه...!+



نوشته شده در تاریخ یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

قرار ِ مآטּ یڪ مانور ڪوچڪ بوל !


قرار بوל تیر هاے نگاهت مشقے باشـל !

اما , , ,

ببین یڪ جاے سالم هم بر دلم نمآنده !


حآلا .. آرامش ِ مَـטּ ایـטּ شده ;

بے تاب ِ تو باشم اے شهیـל ...


پ.ن:دایی عزیزم تولدتــــ مبارکـــــــ

دلم تنگـــ نگاه آسمانیـــــ توستـــــ

من خستـــه ام!با چشمانتـــــــــــــــ روبه راهم کن...

هدیه تولد هر کسی که مایل بود،۵ صلوات هدیه به روح شهید محمد اشتری



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
بســ❤ــم ربـــ❤ــ الحـــسـ❤ــیــن
 
کـ❤ــربـلـا نـرفـتن سخـت است !

کـ❤ــربـلـا رفـتـن سخـت تـر ...!

تـا نـرفـتـ ه اے شـوق ِ رفـتـن دارے

و تـا رفـتے

شـوق ِ مُـردن !

کـ❤ــربـلـا رفـتـ ه هـا می دانـنـد

بـعـد از کـ❤ــربـلـا

روضـ ه حُـسـیـن

حُـکـم ِ زَهـــر دارد بـراے ِ

~~✿ دل ِ اوراق شـ ـ ــده ے ٍ زائـر ✿~~

آخـر ایـنـجــــا دگـر عـبّـاس نـیـست ؛

تـا آرام شوی در حــــریـــــم امـنـش ...

 نـویـسنـده ش نـامعـلوم
 
 


هوای حسین،
هوای حرم،
هوای شب جمعه زد به سرم!
روانه شوم،
به سوی ضریح،
بگیری اگر زیر بال و پرم!
به زیر علم،
قدم به قدم،
روانه شدم رو به سوی حرم.....{+}
 
پ.ن:سلام...ببخشید که نمیتونم به همه ی دوستان سر بزنم حجم درسام خیلی زیاده ...کوتاهی منو به بزرگواری خودتون ببخشید...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا
 
حکایت ما حکایت حُرّ است، می‌پنداشتیم مأموریم و معذور؛ می‌پنداشتیم نمی‌توانیم نفسْ‌مان را اطاعت نکنیم.
 
حکایت ما حکایت حُرّ است؛ سر درگمیم. در جو بدی‌ها گرفتار شدیم؛ ذاتمان بد نیست، جانمان بد نیست؛ امام را دوست داریم.

حکایت ما حکایت حُرّ است؛ فکر نمی‌کردیم مخالفت ما، گناه ما، کار را به اینجا می‌کشد که شمشیر‌های ناجوانمردانه غیبت امام را احاطه می‌کند.
 
حکایت ما حکایت حُرّ است؛ فکر نمی‌کردیم که من و کوتاهی‌های من هم می‌تواند مانع حرکت او گردد و یا باعث غم و اندوه او و همراهان و همدلانش.
و حکایت ما حکایت حُرّ است؛ خدا می‌داند پشیمانیم!

حکایت ما حکایت حُرّ است؛ به ارزیابی رسیده‌ایم. چه کنیم؟ ولی خدا را همراه شویم یا یزید و ابن‌زیاد شهوات و نفسْ‌مان را؟ کمی حریت و آزادگی می‌خواهد.

حکایت ما حکایت حُرّ است؛ به نتیجه رسیده‌ایم عذر تقصیر به محضر امام خود بیاوریم و از خود او مدد بخواهیم. به دامن او متوسل شویم و از ساحت مقدس او عذرخواهی کنیم که طبیب است و درد حُرّ را می‌داند.

حکایت ما حکایت حُرّ است؛ راه‌ها را رفته‌ایم و خسته‌ایم؛ از سپهسالاری شیطان خسته‌ایم. از سربازی و فرمانروایی جنود شیطان خسته‌ایم. نوکری امام را برگزیده‌ایم.

حکایت ما حکایت حُرّ است؛ خسته، نادم و پشیمان. می‌تواند امام نپذیردمان، که ما دلش را به درد آورده‌ایم. می‌تواند ردّمان کند؛ اما حکایت او حکایت امام است و حکایت ما حکایت حر.

و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود؛ مردانه گذشته را جبران می‌کردیم. امام را یاری و جان فدایش می‌کردیم.

و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود؛ محبت و دعای امام شاملمان می‌شد، سرمان را به زانو می‌گرفت و منزلتی به عظمت حُرّ می‌یافتیم که البته کسی به عظمت یاران امام حسین(ع) – حُرّ و دیگران- نخواهد رسید.

و ای کاش حکایت ما، حکایت حُرّ بود، عاقبت او بخیر شد و ما هنوز در میانه راه و امتحانات فراوان...

کاش می شد مثل حر باشیم و به پای امام مان پیر شویم

منبع:خاکریز فرهنگی خیبری ها



نوشته شده در تاریخ سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
وقتـــــ ورود در حــــرم تــــ❤ــــو هـــوآیے امـــ
 

                                                   وقتـــــ خروج تــازه زمیــن گـــیــر مے شـــومـــ

انشاا... فردا میرم مشهد،نائب الزیاره ی همه ی دوستان هستم...پیشاپیش عیدتون مبارک



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ توسط ڪربـلایے بے نشان
بسم رب الشهدا

هر وقت مخواهيم با سيد برويم توي شهر قدمي بزنيم ،

يکي دو نفر جلوتر مي روند تا اگر بوي کباب شنيدند خبرش کنند.

 حساسيت دارد به بوي کباب ، حالش خیلی بد مي شود.

يک بار خيلي اصرار کرديم که چرا؟

گفت : « اگر در ميدان مين بودي و به خاطر اشتباهي ، مين فسفري عمل مي کرد

و دوستت براي اينکه معبر و عمليات لو نرود ، آن را مي گرفت زير شکمش و ذره ذره آب مي شد

و حتي داد هم نمي زد و از اين ماجرا فقط بوي بدن کباب شده توي فضا مي ماند ،

تو به اين بو حساس نمي شدي؟»

دل نوشت:

مے دانے چیــست؟!

هیـچ!

مسـئلـﮧ سآده اسـت،سـاده ے سـاده...

مسئـلـﮧ یـک دلتنگــے سـت

بـراے خـاک غــریبـے کـه بـدجـور بـوے آشنـایے مـیدهـد...+

ایـــــنــــــجـــــا

پـــر از عــطـــر مــلــکـــوتـــ اســتـــ

                                       قـــدرے نفـــســــ هاے جـــانـــانـــ بکشـــــ...



قالب وبلاگ