بسم رب الشهدا
بالای سرش که رسیدم هراسان شد.گفتم:نترس! امدادگر هستم.
گفت:من خوبم برو به بقیه برس
اصرار کردم.گفت:تا تو هستی نمیاد.گفتم: کی؟
گفت:برو من موندنی نیستم.برو تا بیاد. خلاصه آنقدر گفت که بلند شدم. بعدا فهمیدیم زخمی ها منتظر حضرت حجت می مانند.
**********
گلوله ای کنارش منفجر شد و به شدت مجروح شد. دویدیم طرفش،گفت:میتوانم خواهشی بکنم؟ فکر کردم می خواهد بگوید:من را ببرید عقب. گفت:خواهش میکنم سمت کربلا را نشانم بده.
بهش نشان دادم،صورتش را روی خاک گذاشت و گفت:
السلام علیک یا حسین ابن علی انشاا... از من راضی باشی.
**********
پایش قطع شده بود. خواستم ببندم که گفت:برو سراغ بقیه زخمی ها.
گوش ندادم.همان پای قطع شده اش را برداشت و کوبید توی سرم.
گفت:بیای جلو با همین می زنمت. رفتم سراغ بقیه، صبح که شد دیدم پایش توی دستش است، چشمش به آسمان. چشم هایش را با دستم بستم.
**********
گفتم:بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟
گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم.توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن.السلام علیکم و رحمه الله و برکاته را که گفت،یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.
**********
داشت با آب قمقمه اش وضو می گرفت برای نماز صبح.گفتم:بی تجربه ای.لازم می شه. شاید یکی دو روز بی آب باشیم.
گفت:لازمم نمیشه مسافرم.عملیات که تمام شد دیدمش،رفته بود مسافرت
**********
بغض کرده بود از بس گفته بودند:بچه است، زخمی بشود آه وناله می کند و عملیات را لو می دهد.
شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی ها. اگر عملیات لو می رفت، غواص ها-که فقط یک چاقو داشتند- قتل عام می شدند.فرمانده که بغضش رو دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.
بغض کرده بود توی گل و لای کنار اروند،در ساحل فاو دراز کشیده بود.جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند یا کوسه برده بود یا خمپاره....دهانش را هم پر از گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.
***********
می گفتند: چرا بر نمی گردی عقب با این همه ترکش؟
می گفت:آدم برای این خرده ریزها که برنمی گرده. ترکش باید اندازه لیوان باشه تا آدم خجالت نکشه بره عقب.
آخر سر هم با یکی از همین ترکش ها ی لیوانی رفت.عقب نه، بهشت.
پی نوشت:
هر شهیدی کربلایی دارد
خاک آن کربلا تشنه خون اوست,و زمان انتظار می کشد پای آن شهید بدان کربلا برسد و آنگاه خون شهید,جاذبه خاک را خواهد شکست
و ظلمت را خواهد درید ومعبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن ,
به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی جز شهادت وجود ندارد.
شهید سید مرتضی آوینی
باز دلم هوای اروند کرده
دلم برای نشستن تو ساحل اروند و درد و دل با شهدا تنگ شده
